تبليغاتX
بخدا هر نفسی هم نفسی میخواهد...
قالب وبلاگ

بخدا هر نفسی هم نفسی میخواهد...

تو را میخوانم

 

   تا قضاوتم کنی . . .

 

تو را میخوانم

 

  تا مودت بخش روحم شوی . . .

 

 تو را میخوانم

 

تا آسمان گرد و غباری قلبم را

 

با عطر نگاهت . . .

 

طلایی کنی . . . 

 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 18:3 ] [ فاطمه ]

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن...

همیشه عاشقت میمانم

دوستت دارم

ای بهترین بهانه ام

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:39 ] [ فاطمه ]

من عشق را در تو

تورا در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را در بخاطر تو دوست دارم 

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن تو دوست دارم

 من بهار را بخاطر شکوفه هایش

زندگی را بخاطر زیبایی هایش

وزیبایی را بخاطر تو دوست دارم 

ومن دنیا را بخاطر خدایی که تو را خلق کرد دوست دا

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:29 ] [ فاطمه ]

می شناسمت ؛ در پس هر نقابی که باشی ؛

 می شناسمت حتی اگر به اندازه ی

رنگین کمان رنگ در کوله داشته باشی ؛

می شناسمت حتی اگر الفبای نامت در دفتر یادم غریبه شده باشد ؛

تورا میشناسم ؛ از طعم واژه هایت از جنس کلامت ؛

 و مدتها سكوت كرده ام پای صحبت دلم ؛

 در چشم هایم خیره شو  ؛ حرفی اگر مانده همین حالا بگو ...

 شاید كه فردا چشمانم هم فرو روند در سكوت...

 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:19 ] [ فاطمه ]

ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست  

چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست  

از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ‏ام 

ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست 

قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره

 ماه را از پشت يک ديوار ديدن ساده ‏نيست 

بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب

طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست 

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 10:23 ] [ فاطمه ]


نگات کردم ، نگام کردي

سکوت کردم ؛ سکوت کردي

لبخند زدم ؛ لبخند زدي

گفتي پس برم ؟

هيچي نگفتم

گفتي حرفي نداري ؛ نميخواي چيزي بگي . حرف آخر ؟

گفتم دوست دارم

گفتم تو چي حرفي نداري ؟

هيچي نگفتي

گفتم دوستم داري ؟گفتي نه

لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار

با نگاهم پرسيدم : همين ؟

و تو زير لب زمزمه کردي اين رسم روزگاره

هردو يک نفس عميق کشيديم تا بگيم محکميم

دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد

و خلاف جهت هم قدم برداشتيم

نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بريزه پشت پات

و نميدونستم که چشماي تو هم خيس خيس شده بودند

 وقتي که تو هم همون دم برگشتي تا رفتن منو به باور بشيني

و تازه فهميديم ما با هم و براي هم گريه کرده بوديم

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 9:54 ] [ فاطمه ]

به خاطر یافتن مقصر ، زندگی ات را تلخ و سیاه نکن. .  

بگذار آن چه در پایان یک عشق به جای میماند

خاطرات خوش باشد 

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 17:32 ] [ فاطمه ]

                                                                     

به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سرد و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

 خنده ات از سر زور 

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه 

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 17:20 ] [ فاطمه ]

وقتي گل يادت تو دشت خيالم  

روييد و نپرسيد روزگار و حالم

وقتي بوی عشقت پيچيد توی خوابم  

يه رويای شيرين اومد به سراغم

تو ديار خورشيد پی تو دويدم

عکستو تو دشت آلاله ها ديدم 

از باغ نگاه تو غنچه ای چيدم 

رنگ آسمونو تو چشم تو ديدم 

شدی پر پرواز با تو پر کشيدم

خودمو رو بال قاصدکا ديدم 

ترانه ی عشقو وقتی که شنيدم

 به ساحل سبز آرزو رسيدم 

قصر آرزوهام با تو غرق نوره

 دهکده ی رويام بی تو سوت و کوره

قلب من از عشقت سرمست

 غروره سرد و بيقراره وقتی از تو دوره 

رويای سپيد من، تو ای عشق و اميد من،

هوای تو دارم، طاقت ندارم

 روياي سپيد من، تو ای عشق و اميد من،

 بی تو خواب ندارم من بيقرارم

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 16:55 ] [ فاطمه ]

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم ...

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 16:36 ] [ فاطمه ]

سالهاست

گم شده ام تا تو مرا پیدا کنی

افسوس هنوز هم

چشمانت را گرفته ای و میشماری ....

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 16:31 ] [ فاطمه ]

65381076536148907936.jpg 

ننال برگ عزیز!

که تو محکوم به بادی

و من محکوم به تنهایی...

و پاییز

پایان مشترک ماست...  !

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 12:18 ] [ فاطمه ]

براي نمايش بزرگترين اندازه 
كليك كنيد

هیچ به آبیه چشمان خدا نگاه کرده اید،

وقتی سایه های انتظار ، دیوار بلندی از تردید ها را برایتان

می سازد ؟ آنگاه که خسته از تمام نباید ها ،

 فقط به یک نگاه خیره می مانی.

نگاه آبیه خدا ،

و تو ملتمسانه می خواهی که فقط برای تو باشد

اما او رد پاهای بیشتری را در کویر ماسه ای

زندگی دیده است که از تو

برای دیدن نگاه آبیش سزاوارترند

 پس

بکوش تا انتخاب بعدی تو باشی .

                                                          

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 11:14 ] [ فاطمه ]

            

وقتی در اندیشه نگاهم  افق های تازه و دست نیافتنی را می طلبم  

وقتی در اعماق وجودم طلوع صبحهای تازه را می یابم  

وقتی به افق های دور دست نیافتنی می اندیشم  

با خود می گویم ای کاش زندگی این واژه بس زیبا با وداع تموم نشه 

ای کاش زندگی این طلوع دوباره ما با تنهایی تموم نشه  

ای کاش زندگی به جدایی ختم نشه  

ای کاش که دلها شکسته و بارونی نشه

ای کاش هیچ قلبی نشکنه

ای کاش هیچ عشق نمیره

ای کاش مهربونی و محبت جاش رو به تموم

 کینه ها و نامهربونی ها بده  

ای کاش می شد در زندگی عشق تو رو تنها نزاره  

 عشق با تموم دیوونگی به کلبه تون در نزنه یا وقتی هم در می زنه  

ناز دل های عاشقتو خوب بکشه  

 عمق نگاه عاشقتو با نگاهش بخونه  

همیشه در اندیشه خیالم به افق های تازه و دست نیافتنی می اندیشم  

افق هایی که لبخند همیشگی و مهربونی و صفا رو بر دلم وا کنه  

افق هایی که در رویاهایم به آن می اندیشم تا بتوانم زنده بمانم 

آیا می شود واژه رهایی را یافت و معنا کرد

 آیا می شود یابم آشنایی را که به ندای قلبم پاسخ گوید  

آیا دستی هست که دستانم را بگیرد

 تا برای همیشه گرمای دستانش را حس کنم  

آیا می شود به افق های دست نیافتنی رسید ...

 

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:51 ] [ فاطمه ]

آنکه ویران شده از یار ، مرا می فهمد

آنکه تنها شده بســـیار ، مرا می فـهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مــــرا مــی فـهـمـد

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:25 ] [ فاطمه ]

 

سخته عاشق باشی ولی هیچکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه

سخته دوستش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

وای که چه سخته

قشنگیه عشق که میگن شاید همین جاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

سخته به قربونه چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخونه

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

سخته

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 17:34 ] [ فاطمه ]

http://wish62.persiangig.com/Eli/78.jpg 

باید دیوونگیهامو ببخشی.....نگاه سرد چشمامو ببخشی


می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه......بگو می تونی حرفامو ببخشی


باید گاهی توچشمام خیره شی تا...ببینی تا چه حد غمگین وخسته ام


نمی دونم دخیل دلخوشیمو......به چشمای کدوم آیینه بستم


یه دنیا خاطره تو کوله بارم.....منو از زندگی مأیوس کرده


شبای بی چراغ زندگیمو.....پر از تنهایی و کابوس کرده


تو نور روشن روزای بعدی.....همون روزایی که آیینه وارن


همون روزای خوشرنگ دل انگیز.....که تو آغوششون پروانه دارن


تو می تونی منو آشتی بدی با......شبای روشن ستاره بازی


تو می تونی کنار من بمونی......تو می تونی منو از نو بسازی


تو می تونی با یه لبخند شیرین......بدیهای منو آسون ببخشی


می تونی به کویر خشک قلبم.....تو به آهستگی بارون ببخشی

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 17:27 ] [ فاطمه ]
یعنی چی این هست...؟!

این روزها تلخ شده ام.........

تلخ تر از سم مار.........

به یاد روزهای خوبم...

مدارا کن.....

به رویم نیار........................

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 11:7 ] [ فاطمه ]

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 18:11 ] [ فاطمه ]

Image By Fotos.Blogfa.Com

چقدرتنها می شوم وقتی نمی گویی

که دوستم داری !

دیروزهای رفته ام را ورق می زدم

پرم از عاشقانه های نا تمام 

تمام رویاهایم در کوچه پس کوچه های غرور گم شدند

و امروز یاد تو

تنها ترنمی است از تولد بی کسیم ...

غریبانه به زمزمه ی انتظار می اندیشم

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:27 ] [ فاطمه ]

untitled-leila-otadi.jpg 

عکستو امشب دوباره توی آسمون کشیدم

  توی چشمای قشنگت باز همه دنیامو دیدم

  شیشه تنهاییمو من واسه عشق تو شکستم

  قصه از اینجا شروع شد که دلم رو به تو بستم

   بیش از این فکر می کردم با تو خوکرده نفس هام

  تو رو می خوام قد دنیا تکیه کن به قلب تنهام

  تو همونی که یه عمری گشتم و پیت دویدم

  تا غروب رفتم و این بار به طلوع رسیدم

   دستتو گذاشتی آخر تو این دستای سردم

  حالا وقتشه بدونی که چقدر عاشقت هستم!!

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:25 ] [ فاطمه ]

قول داده ام... گاهـــــــی
هر از گاهـــــی
فانـــــوس یادت را
میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه، روشن کنم
خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛
هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطـــــره
میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم
اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:10 ] [ فاطمه ]

بخواب زندگي من كسي در اينجا نيست

كسي حوالي اين لحظه هاي تنهايي نيست

نمي رِِسد به خيال كسي كه ما هستيم

حقيقت است كسي فكربودن ما نيست

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 17:6 ] [ فاطمه ]

Image By Fotos.Blogfa.Com

دلواپسی من از نیامدنت نیست!

 می ترسم در پس این دل دل زدن ها بیایی و ....

دلخواه تو نباشم ....!!!!!

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:49 ] [ فاطمه ]

رفاقت با تو دومین افتخار زندگی من است 

اولین افتخاریافتن تو بود 

Image By
 Fotos.Blogfa.Com

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:45 ] [ فاطمه ]

Image By
 Fotos.Blogfa.Com

چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم

به خیالش تو را از من دور کرده

نمیداند جای تو امن است 

 اینجا در میان دل من . . .

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:41 ] [ فاطمه ]

Image By Fotos.Blogfa.Com

                ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت  

جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت

 چون رمیدن های آهو ناز کردن های او

 چشم و دستان مرا حالی به حالی کرد و رفت

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:39 ] [ فاطمه ]

 Image By FotoPic.ir

تو را نه عاشقانه نه عاقلانه و نه عاجزانه که

تو را عادلانه در آغوش میکشم  

عدل مگر نه آن است که هر چیز در جای خودش قرار بگیرد ؟!

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:31 ] [ فاطمه ]

غصه های من!

با این که دلم از کوچکی تان میگیرد،

ولی با تمام وجود دعا میکنم

ــــ همیشه ــــ

هیچ وقت بزرگتر نشوید....

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:5 ] [ فاطمه ]

به یاد آن همه گریه

به یاد خنده ی آخر

به یاد بوسه های تو

به یاد آن دم آخر

 شکستم من به تنهایی

به لب اما نیاوردم

به یاد گفته های تو

شبی اما نیاسودم

 درون قابی از شیشه

به دنبال نگاهی از تو میگشتم

درون بقچه قلبم

دلت را با نگاهم جستجو کردم

 یاد آن شبهای سرد

تمام التماس و گریه های من

یاد آن تنها نشستن روی سنگ

نرفته از نگاه خاطرات من

 به یاد آور تو آن روزی

که میگفتی به من هر دم

که آغوشت کند گرمم

نرو از پیش من، همدم

 بمان در لحظه های من

کنار آتش عشقم

که تو عاشق، منم معشوق

نیم من سردی شهوت

 ولی افسوس چه زود رفتی

مرا در من رها کردی

دلم را همچو یک ماهی

از آب دریاها جدا کردی

 کنارم سایه ی مرگ است

درون دیده گانم شب

به دنبال تو میگردم

لا به لای آن همه اختر

نمیدانم چرا رفتی، کجا رفتی؟

چرا از من به آسانی گذر کردی

چرا اینجا، در این سرما

مرا با قصه گوی شب رها کردی

 ولی اما تو میدانی

که من تنهاترین بودم

من آن عاشق، من آن دیوانه و مجنون

شریک گریه های هر شبت بودم

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 17:26 ] [ فاطمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست!

بگذار صادقانه بگويم...

گشتم اتفاقا بود فقط مال من نبود!

شما بگرديد لابد مال شماست...
...............................
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش
..........................
به جز حضور تو ، هیچ چیز این دنیای بیکرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را !
..............
می نویسم تا جاودان شود

که این نفس های سنگین من خون بهای عمر رفته من است

و بغض است همدم لحظه های تنهایی

می نویسم اما مبهم

اما برای تو روشن

صدا میکنم اما آرام

و در سکوت غرق میشوم

در عمق سکوت شب در پی تو میگردم

و گم میشوم در کوچه های تنهایی

تو کجایی ...

.....................
آمده ام تا بمانم

تو را ببینم

اشک بریزم

و در آغوش تو آرام بگیرم

آمده ام تا قصه بشنوم

راز هستی را از زبان تو بشنوم

فریاد کنم

فریاد کنم که قبله ام را گم کرده ام

آمده ام تا پیش تو بنشینم

دستان تو باشد نقطه سجده من

نگاه تو باشد سوی چشمان پر اشک من

آمده ام مهربونی ببینم

آمده ام رویای واقعی ببینم

آمده ام تا بیاشامم

می تو را بنوشم

آمده ام

آمده ام تا می تو را بنوشم

و آنچنان مست و مدهوش شوم

که هستی را فراموش کنم

آمده ام تا مست تو باشم

مست با تو بودن

سیراب کنم این عطش سوزان عشق را

می طلبم

می طلبم تو را در سرنوشتم

تو باشی بهانه من واسه موندن

و تو هستی کلام آخر من

پيوندهای روزانه
امکانات وب

درخواست كد صوتی


دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

FreeCod Fall Hafez